به جهان می آییم تا رویاها و آرمان های مان را بجوییم
اغلب آنچه در دسترس مان هست ، دست نیافتنی می کنیم .
در زندگی ما چیزهای مشخصی هست که مهری بر خود دارند که می گوید :
تنها هنگامی قدر مرا می دانی که مرا از دست داده باشی ... و دوباره مرا بازیابی .
تلاش برای کوتاه کردن راه هیچ حاصلی ندارد .....

دستانم در موهایم گره خورده
و چشمانم خاطراتِ مبهمی را دنبال می کرد
که دیگر هرگز دست یافتنی نمی نمود.
تقدیر ِ من هم چنین بود.. باید کاری متفاوت می کردم!
برای رسیدن به آرزو ها، گاه باید قوانین را زیر پا گذاشت.
هرچه که باشد،
زیر پا خواهم گذاشت......
امان از راه بي عابر
امان از شهر بي شاعر
امان از روز بي روزن امان از اين همه رهزن
امان از بادِ بي باده
امان از سرو افتاده
امان از تيغ بي دردان به جاي بوسه بر گردن
امان از سايه بي سر
بر اين درگاه درد آور
امان از ناتمام تو امان از ناتمام من
امان از شعله آخر
هجوم باد و خاكستر
كه از پروانه پرپر اجاق شب نشد روشن
امان از روز بي رويا
امان از شام مرگ آوا
امان از جاي صد دشنه ميان چين پيراهن
بيا اي خوب ديروزي
بر اين بازار خود سوزي
كه اين غمخانه ی بي مي ندارد آب مرد افكن
برقصانم غزلبانو
بچرخانم غزلبانو
ميان گفتن و خفتن ميان ماندن و رفتن
صبر کن !
اندکی مانده تا خورشید برآید
نرم رقص نیلوفران را
در نوازش ترد نسیم
بنگر
ترنم جویبار را
در متن جاری یک حس
بشنو
آنگاه
از سبوی یاد یاران
جرعه ای آب بنوش
بعد با خود بگو
صبح
یعنی که شب گذشت
و برو.............


